فانوس

تردید!

در رفت و آمدم

در ماندن و نماندن

تا هفته هشت روز امروزم را

به سه روز فردایم  ببازم ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ٢٦ دی ۱۳۸٩ - فریده

فریادی...

مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است

که به جست و جوی فریادی گمشده برخیزم.

 

با یاری فانوسی خرد

یا بی یاری آن،

در هر جای این زمین

یا هرکجای این آسمان.

فریادی که نیم شبی

از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان من برآمد

و به آسمان ناپیدا گریخت...

 

ای تمامی دروازه های جهان!

مرا به باز یافتن فریاد گمشده ی خویش

مددی کنید!

(احمد شاملو)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ - فریده

همراهم باش...

آنجا که زور به جای قانون می نشیند

آنجا  که فریب و دروغ در مقابل صداقت و یکرنگی قد راست می کند

وقتی نفس ها را در سینه حبس می کنند

وقتی چماق و باتوم جای گفتگو و قضاوت را می گیرد

وقتی به دل پاکان و صادقان جامعه انگ بی صفتی و بی هویتی می زنند

آنجا که شرم و حیا به کل رنگ می بازد

آنجا که دیگر نمی توان مرزی بین درستی و نادرستی قائل بود

آنجا  که شعور و  اخلاق و اعتقاد و انسانیت به سخره گرفته می شود

و آنجا که احساسات پاک و بالاتر از آن امید یک ملت لجن مال می شود

دیگر جای سکوت و درنگ نیست!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ٢٦ خرداد ۱۳۸۸ - فریده

بدرود

آرزو دارم قلبی گشوده دریافت داشته باشم.

و از حلقه کردن بازوهایم گرد شانه های کسی نترسم؛

                                                            مبادا گسسته شوند.

و از انجام کاری که کسی پیشتر نکرده است ، نهراسم؛

                                                            مبادا آسیب ببینم.

(جبران خلیل جبران)

 

پی نوشت: فانوس خاموش است تا سخن تازه ای باشد ...

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ - فریده

اسرار عشق

آسمان ،  پوست تیره را جمع می کند

باد ، هوای سرد را

و من حواسم را به تو !

همین که پرنده

        از عشق می خواند...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ٥ امرداد ۱۳۸٧ - فریده

بی تو

با یاد یاسها رفتی

با عطر یاسها برگرد

یک عمر گذشت ؛

چشمانم را برهم می نهم

آسمان به زمین می آید!

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱٦ تیر ۱۳۸٧ - فریده

سفید و سیاه

دیدم اش

و چه سخت است دیدن

بعد از سالها ندیدن!

و من باور کردم

موهای خاکستری ام را

در عشق! 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - فریده

راز

و باز بهار
هوای تو را
به میهمانی خلوتگه ام آورد
تا که داغ دل من تازه کند!

*****


ای پروانه !

ما هم
عاشقیم ،


ما هم
اهل طواف شعله ایم...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۸ فروردین ۱۳۸٧ - فریده

میوه تاریک

باغ باران خورده می نوشید نور
لرزشی در سبزه های تر دوید
او به باغ آمد درونش تابناک
سایه اش در زیر و بم ها ناپدید
شاخه خم می شد به راهش مست بار
او فراتر از جهان برگ و بر
باغ سرشار از تراوش های سبز
او درونش سبزتر سرشار تر
در سر راهش درختی جان گرفت
میوه اش همزاد همرنگ هراس
پرتویی افتاد در پنهان او
دیده بود آن را به خوابی ناشناس
در جنون چیدن از خود دور شد
دست او لرزید ترسید از درخت
شور چیدن ترس را از ریشه کند
دست آمد میوه را چید از درخت

 (سهراب)

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱٥ اسفند ۱۳۸٦ - فریده

آنگاه من متولد شدم...

به وقت سبزی افق
در نجابتی لطیف
چشم گردان و انتظار
با حمایتی ظریف
گل به آستان یار
در دقایقی شریف
نوظهور و اشتیاق
پا به عرصه ای حریف...

زمان به سرعت برق و باد می گذرد و من متحیرانه ستایشگر ثانیه ها هستم که چه مصمم انجام وظیفه می کنند. 

آخرین ماه آخرین فصل سال وقت رویش اولین آرزوهایم است:

با کمی صبر، اندکی آرامش خاطر وبیش از اندکی توان شاید بشود امسالم را نیز بگذرانم به خوشی.

همین، دیگر دردی نیست...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۸ اسفند ۱۳۸٦ - فریده